نمی دانم شنیده اید یا نه. اما بعضی ها می گویند خوشبختی کلاهی است که روی سر انسان است. فقط کافی است که ان را دیده و اراده کنی تا. آن را در دست بگیری اگر از آن دسته افراد هستید که به این گفته باور ندارید و فکر می کنید خوشبختی فرصتی استثنایی است که فقط عده کمی از آن بهره می برند. یا گنجی است که به ناگاه زیر پای برخی ها باز می شود. باید به صراحت بگویم که در رویا هستید. چرا که هستند کسانی که ثابت کرده اند، زندگی یعنی نگاه عمیق به اطراف، یعنی استفاده از همین لحظه، لحظه عمر و حرکت آرام و مطمئن در راه کسب پیروزی.
قرار گرفتن نام یک زن در صدر نام فعالان اقتصادی یک کشور شاید پذیرفتنی باشد. اما حتماً شگفت آور است چرا که در دنیایی که اکثر مشاغل حساس و پست های مدیریتی را مردان اشغال کرده اند ورود یک زن به عرصه پر خطر و پر از رقابت بازار اقتصادی نیازمند شجاعت و جسارت بسیار است. این جسارت را فقط می توان در افرادی سراغ گرفت که هیچ محدودیتی مثل جنسیت، سن و طبقه خانوادگی مانع از حرکت و رشدشان نمی شود. خانم زانگ این زنی 49 ساله است که طبق اطلاعات موجود در سایت های معروف در سال 2006 گوی سبقت را از تمام مردان کشور خود ربوده و نام صنعت خود را در بازار تجارت بالاتر از همه به ثبت رساند.
زانگ این یک صنعتگر چینی است. اما حرفه او یک فناوری پیچیده نیست. او فقط با استفاده از آنچه که دیگران از دور می ریختند و آشغال به حساب می آوردند موقعیت فعلی را به دست آورد.
زانگ با بازیافت کاغذهای باطله سرمایه ای معادل 27 میلیارد یو آن (4/3 میلیارد دلار) کسب کرده است.
زانگ در سال 1957 در میان خانواده ای نظامی به دنیا آمد. او بزرگترین فرزند خانواده بود و بعد از او هفت فرزند دختر و پسر دیگر متولد شدند. زندگی در میان خانواده ای پر جمعیت و در یک کشور پر جمعیت، یعنی شکم نیمه سیر و نیمه گرسنه داشتن. حتی اگر پدر خانواده شانس بیاورد و در ارتش خدمت کند زانگ می گوید: ( خانواده ما خوش شانس بود، چرا که هیچ وقت بدون شام نمی خوابیدیم. اما نه اینکه همیشه سفره مان پرو پیمان باشد. ما فقط در اعیاد و روزهای تعطیل می توانستیم گوشت
بخوریم.
در خانه آنها همه باید از پس کارهای خود برمی آمدند. اگر بچه ای به زمین می افتاد باید دست به زانوی خود می گذاشت و بلند می شد. برای اینکه همه آن قدر مشغول بودند که نه حواسی می ماند که به صدای گریه گوش دهد و نه دستی بیکار بود که اشک دیگری را پاک کنند. او در همین خانواده با لمس سختی های زندگی رشد کرد و خانه داری را آموخت و هنرهای دستی زنانه را فرا گرفت. اما او نمی توانست به این چیزها بسنده کند.
او معتقد بود که توانایی اش از مردان کمتر نیست و میتواند همچون آنان دست به کارهای بزرگ بزند و نه تنها در آمد یک خانواده را تامین کند. بلکه حتی چرخ اقتصاد کشور را هم بچرخاند. حرفهای او برای نزدیکانش خنده دار بود و عجیب. اما احتمالاً با ازدواج همه این افکار از ذهنش پاک می شد. پس به محض اینکه لای منیگ چانگ به خواستگاریش آمد با عروسی آن دو موافقت شد. زانگ خانم خانه شد، اما ذره ای از اعتقاد و ایمانش به انجام کارهای بزرگ کم نشد. آن قدر گفت و گفت که همسرش با او همنوا شد و قبول کرد که با هم به هنگ کنگ بروند.
قصد زانگ از این سفر افزایش اطلاعات و آگاه شدن از بازار هنگ کنگ بود.
در این سفر زانگ متوجه شد که کاغذهای باطله اگر چه به نظر خیلی ها فقط باید در سطل زباله ریخته شوند، اما در نگاه اقتصادی جدید و در صنعتی به نام بازیافت یعنی پول نقد، بنابراین به اتفاق همسرش درهنگ کنگ اقامت کرد و اندک سرمایه خود را فقط 000/30 یوآن بود در این زمینه به کار انداخت. او کاغذهای باطله را جمع آوری و بسته بندی می کرد و سپس به کارخانه بازیافت می فرستاد . کار سختی بود ان هم با سرمایه اندک، اما او عزمش را جزم کرد تا پله های موفقیت را یک به یک پشت سر بگذارد. وقتی توانست پس اندازش را بیشتر کند چند نفری را استخدام کرد و این آغاز راهی بود برای راه اندازی یک شرکت کوچک... حالا شمار کسانی که برای او کار می کردند بیشتر شدند و کسان و نزدیکانش هم به او و توانمندی هایش مطمئن شدند.
بعد از سه سال، اندک اندک نام او در بازار هنگ کنگ بر سر زبان ها افتاد. البته مردان تجاری با پوزخند نام او را می بردند، چون تصور می کردند او اگر چه از دیگر زنان جلوتر است و جرات قدم گذاشتن بازار صنعتی را دارد. اما هرگز به پای مردان نخواهد رسید.
اما سال بعد وقتی کسب و کار زانگ طعنه به کار بسیاری از آنان زد و در آمدی بیشتر از پیش را نصیب خود کرد. دیگر مردان تحمل او را نداشتند و باید به هر شکل از میدان تجارت بیرون می راندند. چرا که به اعتقاد آنان عظمت بازار اقتصادی فکر و روح و قدرت مردانه می طلبد و زنان را چه به این کارها!
به این ترتیب مافیای تجاری دست به دست هم دادند و مانع از خرید و فروش او در شدند. زانگ با مشکلات مالی روبه شد. شرکایش هم به او حقه زندند. اما او مقاومت کرد. یک مقاومت آرام و خاموش سرمایه ای که اندوخته بود برداشت به آمریکا رفت تا در جای دیگر توان خود را بیازماید.
زانگ با تجربه هایی که طی 5 سال آموخته بود. کارش را در لس آنجلس از سر گرفت و به زودی موفق شد تا جایی که افراد صاحب نام در حوزه بازیافت به سفارش یکی از همین شرکت ها به وطن خود بازگشت تا این صنعت را در کشور خود پایه گذاری کند . حالا زانگ بزرگترین وارد کننده کاغذ باطله از آمریکا به چین است.
او ریاست شرکت American chungnuminc
را بر عهده دارد و 75 درصد از سهم بازار کاغذ باطله و بازیافت آن را در چین از آن خود کرده است. او تمام این موفقیت را، نتیجه زندگی سخت در دوران کودکی و آموزش پدر و مادرش می داند که به او آموختند از مشکلات فرار نکن و با مشکلات مقابله کن و از آنها نترس، حسادت نورز، به شکستها فکر نکن بله از آنها درس بگیر تو می توانی پیروز بشوی این را همیشه به خاطر داشته باش.